†¤وصیت¤†
قبل هرچیز سلام بر اشک که بود هم زبانم
دوم سلام بر غم که یک عمر بود بر کنارم
و سوم سلام بر او که کردآواره ام
می نویسم بر او که نقشی دارد بر خاطراتم
چه بگویم از این دنیا که تنهایی هدیه اش بود
به هر نکته از خاکش غربت پاداشش بود
زیستن به صد امبد آغاز کردم
ولی آخر فهمیدم که مرگ آخرش بود
دفنم کنید بر این خاک و بر این سیاهی
که جز این خاک نیافتم وفاداری
یک عمر بستم و شکستم عهدو پیمان
ولی ای خاک تو آخرین کس بودی که در بر من گشادی
حال عشق را خبر سازید تا کفنم دوزد
سپس کفن دوخته بر تنم آویزد
خبرش سازید تا بر گورستان وجودم آید
تا مرا با دست خویش بر آغوش خاک بگذارد
عشق را خبر سازید تا خوابی را ببیند
خوابی که بیداری بر آن معنا ندارد
در این دنیای سیاه یک عمر به پایش سوختم
حال می خواهم او لحظه ای بر سر خاکم بسوزد
به او بگوئید من کسی نبودم جز گدائی بر در دلش
ولی دست داراز نکردم بر مقابلش
چون همه عالم و میدانست که در وجود این گدا
کاشته شده بر دلم دلش
بگوئید بیاید برای وداع کردن
جدا شدن خدا حافظی کردن
خوب یادم هست لحظه رفتنش
لحظه ای که رفت ولی دریغ از خدا فظی کردن
بگوئید تنم را با دستانش نوازش کند
این تن سردم دوباره بیدار کند
بگوئید بوسه بر نگاهم زند
نگاهی که اشکش بیابان دریا کند
تمام گشت سخن منه بی کس
منی که ننشست بر سفره دلم هیچ کس
بعد خدا امیدم تو بودی در این دنیا
بعد تو من دگر نشناختم بر این دنیا هیچ کس
آرزویم خوشبختی توست هرجا که باشی
دست بر دعایم که شاد باشی با هرکس که باشی
من که دیگر نفسی ندارم تا بنالم بر عشقت
پس مینالم از دوریت بر این خاک حتی کنارم نباشی